قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
879
درة التاج ( فارسى )
باشد و ثوب ثوب ، و اين نظام فاضل اين نظام ، آنگاه آتش به آن رسذ - و محترق نشود . و محال است كى آتش را وصولى بثوب نباشذ بحسب اين حركات كى افضل انواع حركات است ، بس مثل اين شرّ بضرورت از لوازم غايت باشذ . و ممتنع است كى مقتضى جميع حركات يكى باشذ ، بل كى مقتضى هر حركتى غير مقتضى آن حركت ديگر باشذ ، بس مقتضى يكى موافق باشذ و مقتضى ديگرى غير موافق . و ازين است كى واجب شذ كى امورى كى منسوب است بشرّ موجود باشذ درين نظام ، و كلّ آن حكمت است و خير . و جون در وجود انسان بدّى نبوذ از وجود قوى متضادّهء او ، و ممكن نبود تعادل ايشان - تا غالب نشود يكى از آنها بر ديگرى ، و الّا اشخاص يكى بوذندى ، واجب شذ از آن كى متأدّى شود احوال بعضى مردم بآنك واقع شوذ ايشان را عقدى ضارّ در معاد و در حقّ يا « 1 » فرط شهوتى - يا غضبى - كى ضارّاند مر ان انسان را و غير او [ ( را ) ] و نمىيابيم جيزى را از آنها كى آن را شرّ مىگويند از افعال ، الّا آنك او كمال است مر سبب فاعلى آن را . و باشذ كى او شر باشذ بقياس قابل ، يا بقياس فاعلى ديگر - كى منع كند از فعل او در آن مادّه و شرّى كى سبب آن نقصان است و قصورى كى واقع است در جبلّت آن بحقيقت خير نيست بقياس بجيزى « 2 » ، و اين از بهر آن نيست كى فاعل « 3 » آن را كرده است ، بل از براى آنست كى فاعل آن را نكرده است ، بس آن را نسبت بواجب نكنند - الّا بعرض . و امّا شرورى كى متّصل است بخيرات اندك است . و نيابند آنج كلّ آن شرّ است ، و نه آنج شرّ آن غالب است ، و نه آنك خير و شرّ او متساوى باشند . و شرّ را نيابند الّا در عالم كون و فساد از براى تضادّ ضرورىّ . و اگر عالم كون و فساد همه شرّ بوذى اندك جيزى « 4 » بوذى ، و
--> ( 1 ) - يا در - ط . ( 2 ) - به حرى - اصل - بخيرى - م نحرى - ط - مب . ( 3 ) - فاعلى - م - مب . ( 4 ) - حرى - اصل - خير - ط .